خدایگان پیاز خور – اندر حکایت مصالحه هسته ای آغا !

این متن نوشته دوستی هنرمند و خوش قلم است که با امضای مستعار جلزپلز قلم می زند. خواندش در این شرایط خالی از لطف نیست. بخش هایی از این نوشته نگاهی به یک حکایت شیرین و قدیمی دارد که حالا شده داستان تلخ ما !

.

روزی روزگاری در دیاری، ملایی حاکم شده بود. او لباس ملایان به تن داشت و ثروت پادشاهان در کف و مردمی ساده در پیرامون.

ملا هر روز منبر می رفت و فریاد دشمن دشمن سر می داد و هر چه دور و برش می گذشت را فتنه و انحراف و هجمه لقب می داد.

دور و بری های ملا که از مکنت او بهره های فراوان می بردند هر روز در گوشه ای از شهر مدیحه سرای او می شدند. یکی در میدان و آن یکی در برزن و دیگری بر بام، کرامات ملا را فریاد می زند. هر که بیشتر بر کراماتش می افزود بیشتر صله می گرفت. کار بدانجا رسید که بر ملا مشتبه شد که موهبتی آسمانی بر مردم شهر است و کم کم خدایی پیشه کرد و ملای داستان ما مولا شد.

دستگاهی فراهم آورد از ضرب و زر و زور و تزویر و طرب که همه در خدمتش بودند و هر چه از رعیت بی نوا می گرفت مواجب این دستگاه می شد.

حالا دیگر ملا به دیار خود قانع نبود. می خواست آوازه خدایی اش به همه اکناف برسد و خدای جهان شود. این شد که در هر دیاری اسباب نزاع بود سر و کله ملا پیدا می شد تا بلکه از آب گل آلود ماهی بگیرد و مولای دیگر مردم هم بشود!

اما امان از بی عقلی های ملا که فکر می کرد او تنها حاکم سرزمین هاست. کم کم ملا های دیگر هم سر و کله شان پیدا شد و تاختند به این ملای خود خدا خوانده که؛ اوضاع جهان تو را چه صرف و دخل است؟

هر چه می گفتند ملا گوش نمی کرد و بیشتر شلتاق می کرد. عاقبت همه ملا های دنیا جمع شدند دور هم که چه بکنند با این چموش!

سرانجام قرار شد باجی به ملا بدهند که دست از دمبک و دستک و جفتک بردارد. ملا که دست بر نداشت هیچ … توهم خدایی اش و مجیز گویی دور و بری هایش بیشتر باد به غبغبش انداخت و عزمش را جزم کرد تا هرچه دم دستش است غنی کند و در منجنیق تهدید نهد. مدتی آویزان ملای دهکده همسایه شد و با کمک او چند گوی آتشین آفرین فراهم آورد. غره شد و عربده کشید و نفس کش طلبید.

این بارملاهای جهان گفتند تنبیهش می کنیم. پیغام دادند که از ادعای خدایی کوتاه بیاید و ساخت گوی آتشین را متوقف کند و جریمه ای بدهد و ماجرا تمام شود… که نشد. ملا اما ساز و دهلش را بیشتر کرد و بر ضرب و کوس خدایی کوبید و دمید اما کوتاه نیامد.

ملایان جهان کاسه صبر لبریزشان را در کف نهادند و به ملای قصه ما گفتند، یا باید روزی یک من پیاز بخوری یا جریمه ات می کنیم. ملا زیر بار نرفت و ساز و برگ نبرد مهیا کرد.

ملایان جهان که دیدند تهدید به زور افاقه نمی کند ین بار گفتند یا پیاز را بخور یا ترکه ؟

ملا گفت پیاز را که نمی خورم هیچ ترکه هم می زنم!

روزگاری به همین منوال و جدل گذشت و مردم دیار ملا که حالا از دنیا دور افتاده بودند به فلاکت نزدیک تر می شدند. هر روز که می گذشت مردم ملا یا از گرسنگی می مردند یا از سر ناسزگاری بالای دار می شدند.

زندان ها پر شد از مردمان پر عقل و شهر پر شد از شکم های خالی. ملا کم کم به خود آمد و دید با این وصف دیگر نه مردمی می ماند که بر آن حکومت کند و نه  دیاری که بر آن حکم براند. حالا ملا مانده بود و چند تایی عمله ضرب و زور که مواجب بگیرش بودند.

ملا که اریکه خدایی اش را در خطر دید چشمکی و غمزه ای کرد برای ملایان جهان. با خود اندیشید و گفت این که جریمه بدهم و از مقام خدایی کوتاه  آیم هرگز مباد و اگر پیاز خورم که در شان خدا نیست و آنگاه در کوی و برزن می گویند خدایگان پیاز خور!

همان به که ترکه را بخورم بلکه بدین سبب اسباب مظلوم نمایی را هم مهیا کنم.

ملا برا حفظ بارگاه و اریکه اش، قید گوی آتشین و غنی کردن را زد و با پای خود به فلک رفت و کمتر از نیم ترکه ها را که خورد بنای تغییر رای داد و با خود گفت؛ خدایگان پیاز خور بهتر از ملای لنگ و ترکه خورده  و رسواست. الان است که صدای زاری ام بلند شود و آنگاه مرد پرسند این چه خداییست که دردش آمد؟!

 پیاز را می خورم و می گویم اشکم از برای ملت و اجدادم است. ملا که در منبرهای اشک و مشکی، ید طولایی داشت بساط تشت پیاز طلب کرد و از نیم ترکه ها رها شد.

اما ای دل غافل که پیازهای ملایان جهان، خر را به زمین می کوبید، چه رسد به ملای علیل از ترکه.

 تشت پیاز به نیمه نرسیده بود که ملا دید عربده ها و اشک هایش از شان خدایی به دور است. با خود اندیشید که این رسوایی خدایگان را سزا نیست و مبادا که در این اثنای عربده و گریه، بادی از او رها شود و تتمه اعتبار خدایی اش از بین برود.

ملای بیچاره هر چه فکر کرد دید بهتر است از مقام خدایی استعفا دهد و جریمه را بدهد بلکه بدین سان دست کم میان همان اندک طرفدارنش همچنان ملا بماند.

این شد که ملای قصه ما هم ترکه را خورد و هم پیاز را و هم خدایی را وانهاد و جریمه داد.

 و این بود داستان ملای علیل و خدایگان پیاز خور و مجرم جریمه داده به قلم مورخ معاصر جلزپلز.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.